تبليغاتX
دیگران
                                                                                     دارم گرد آوری میکنم کارها را برای چاپ .

نمیبینید اگر مرا در این صفحه به این دلیل است .

بوی کاهی کاغذ گرمتر میکند مرا تا نور سرد این مانیتور.

                                            

 

خيره به گل هاي این قالي معمولي

سوار بر اين جاروي پیر میشوم   یک روز

و می بینم

 که آن پایین

چطور کنار خاکروبه های من

و رویاهای خودت

نقطه میشوی

از برابر پنجره میگذرم

بی آنکه دستمال خیسم را

تکانده باشم

در باد

آنروز   حتمن

 باران خواهد بارید

بر روزنامه وکتابت

 بر شیشه های اتاق

آنروز

بیرون می آیی و می بینی  

نور سرخی که

همه ی آسمان را

پوشانده است

       

                                                  مهرنوشت تشکر برای بودنتان در این نور سرد

نوشته شده در Thu 12 Nov 2009ساعت 9 PM توسط مهرگان نام آور| |

                                 

 فکر می کردم

  با گله های کاهویم     

  خرگوش منتشری هستم

  در دشتهای روشن خانه

  با آن هویچ سالخورده          روی صورتم

  فکر می کردم

   آدم برفی محترمی خواهم شد

 

  به آشپزخانه ی کوچکم فکر می کردم

 

   جدی تر هم می شدم گاهی

 

   مشغول مزرعه ی خودم

   بدون ذره ای تفاهم بودم

 

   فکر می کردم

 

  احساس شدید ذره شدن

  پهلوی پرنده را شکافته است  از پشت

  مثل باران های آخر پاییز

 

  که رودخانه از من فرار می کند  

   به این که مثل راه دوباره ی  یک جنگل

  .چیزی  فرو رفته است  در طبیعتم.

 

  فهمیدم

   که در مجاورت شنهام      

  بوی خز طبیعی

  بوی کرانه های  گم نشده در دود

  بوی ماهی معمولی گرفته ام

 

  پی بردم که جزیره ام

  که آفتاب روی شیارهایم را می سوزاند هنوز

 

  تعادلم را حفظ کردم

  به خانه برگشتم

  از روی خطوط

  با مسیر درختان  زندگی کردم

  از روی ردپام    فهمیدم که آدمم

 

  جدی ترهم می شوم  گاهی

   فکر می کنم با خودم هستم

  برخورد می کنم     با مهاجرتم

  از روی اشیاء    حرف می زنم

  با گله های  کاهویم

  بادسته های بزرگ

 

  به خیابان بر می گردم

 

نوشته شده در Tue 4 Aug 2009ساعت 2 PM توسط مهرگان نام آور| |

منجر شده ايم در واقع .منجر به چیزی که نبوده ايم  اصلن . هستی  ِ منجر به چیزی  را داريم .بیش از حد سکوت کرده ای و بیزاری .این درست همان حالتی ست که در شاعرانگی  ِ به تعویق افتاده ی ما به شدت  ِ هر چه تمام تر دارد خودش را همگانی می کند . درست همان چیزی که من آن را آزار شعر می نامم ونه آسیب  ِ آن.  .جهان ازهم پاشیده  ما را به همان سمتی می برد که  می رود . رونده ای که منجر به چیزی می شود  که نيست نبوده هيچوقت.نبوده ايم .

اما چرا آزار ؟

وقتي من در پهنايم گرفتار آمده باشم ونهايت من چيزي جز نوشتن نباشد وقتي نوشتن تنها برون رفتي باشد كه بي تابانه سر برميگرداند به قصد بازگشت .و قتي نوشتن آزاري باشد در آمد وشد خود ونه به هيچ قصد و مقصدي در آغاز ،كلمات ، آسيمه سر و خسته بانظمي هميشگي چون سپاهي از مورچگان آدم خوار مي آيند تا تو را ببلعند . فرياد ميزني و كلمات را .صفوف محكم دشمن را در هم ميريزي و با اين كار نظم موجود در حيات نوشتار را محكوم به ريزش در برابر زباني ميكني كه تو هم اكنون  آفريده اي.

نوشتن  را با نيافريدن آزار مي دهيم .حال  آنكه نوشتن بايد آزار زبان باشد ونه آزار خود.

مسيله ساده تر از تصور ماست . چرا وقتي كه ميترسيم نميتوانيم ترس را در نهايتش به بيرون پرتاب كنيم . بانوشتن .چرا زماني كه بيتابانه انتظار ميكشيم  اين رنج تا انتها كشيده را نميتوانيم بر زبان تحميل كنيم(بر زبان بياوريم ) .چرا نمي توانيم اميال و ناكاميهاي شخصي و اجتماعي مان را ، اندوه و شادماني حاصل از حياتمان را آنگونه كه هستند بنويسم .چون آن سد بزرگ آن در پولادي آن هيولاي بي شاخ و دم نمي گذارد . مار خورده افعي شده است . زبان از ما تغذيه مي.كند. زبان از ما قوي تر است و تنها به همين دليل از ما قوي تر شده است .

زبان فريبنگي اش را به ما مديون است . تنهايي و شكست ناپذيري اش را به ما مديون است .ما باسكوت ونظم هميشگي مان جهان را به خطر  مي اندازيم  .جهان را در ترسي فزاينده شكل داده ايم در واقع . چون ناتوانيم از سخن گفتن در برابر او .سخن گفتن از هر آنچه آزرده كرده است حياتمان را .منجر شده ايم به چيزي كه خود ساخته ايم .

زبان را با نوشتن (آفريدن چيزي كه در اختيار اونبوده است تا كنون)بايد آزرد .خسته كرد .بايد اورا از پا در آورد .

و اين آغاز خوبي است براي پي بردن به اين مسيله كه جهان از هم پاشيده ي ما را تنها گستره ي كلام نجات ميدهد وبس و آنكس كه مينويسد(ميگويد) نجات دهنده ي مغموم وعده داده نشده ايست كه به ترميم بقاياي پيكر نيمخورده ي خود(انسان) برخاسته است .

آيا مفاهيم ساخته ي ذهن انسان در گستره ي زبان به آساني جاي نمي گيرند . آيا ذهن انسان ساخته ي زبان نيست . آيا مفاهيمي چون عدالت شرافت صداقت خيانت ايمان و بي ايماني و دروغ و نابرابري و ... كه هر كدام را مي شود از ديگري برداشت كرد در ساحت زبان جاي نميگيرند؟ نميتوان  به آساني پي برد به ديالكتيك آشكارشان مگر؟

نبر دبي امان انسان با خودش (جنگ).

آيا همه ي اينها در در زمينه ي زبان جاي نميگرند آيا زبا ن (قدرت مسلم افريده ي من )به كوچكترين جزء خود كلمه –انسان  وفادار است .همه ي اينها را خود نيافريده است مگر .در ساحت زبان جاي ميگيريم چون سازنده ي زبانيم خود .انسان بي اعتنا به زبان انسان مرده است .زيرا زبان او را به رسميت نخواهد شناخت .

بايد استاد و فرود آمد

بر آستان دري كه كوبه ندارد

منجر شده ايم در واقع .منجر به چیزی که نبوده ايم  اصلن منجر به چيزي كه سزاوار آن نبوده ايم هيچوقت .در سلطه اين قدرت زيست مي كنيم . گام اول اين است كه بدانيم كه پي ببريم  نه در سايه سار كوه كه تكيه داده ايم به ديوي نيمه خفته  برهنه . ..كه كله اش را در ابر هاي تاريكي فرو برده است

نوشته شده در Fri 26 Jun 2009ساعت 1 PM توسط مهرگان نام آور| |

روز اول

 كه آمدي به دسته ي ما

تصور همه اين بود

 كه  آدمي   

 گل می آوردند  برایت

نشانت می دادند به يكديگر

وحتي به نامي ديگر

 صدا يت ميزدند  گاهي

 

من اما

 شواهد زيادي نداشتم

تنها

 از زخم رو ي بالهايت 

 فهميده بودم

كه پرنده اي

 

 برايت پتو ولباس آوردم

و در پيراهنم پنهانت كردم

 

                                               مرگ نويس آرمان و حماسه

نوشته شده در Sun 21 Jun 2009ساعت 4 PM توسط مهرگان نام آور| |
شب ها

که همسرم خوابیده است

شب ها

که همسرم فهمیده است

شب ها

که همسرم پرده ها را کشیده است

بیرون از خوابگاه

جمع می شوند آنها

از حالتی عمومی

 که چهره هاشان را

می پوشاند به یک باره

پی می برم

که عاشق من بوده اند زمانی

پی می برم

به نارنج پراکنده

به جریان زیر پرده ها

که محیط را بیرون می برد

از مجاورتمان

وباز می گردد دوباره

به درخت هایش

روز ها

که پرده ها را کشیده است

روزها

که شکوفه های شامگاهی حیاط را

هدیه می دهیم

به یکدیگر

نزدیکتر از آنیم

که بپرسیم

ارواح عاشقانمان

به کجا میروند ؟

شب هایی

 که به خانه ی ما نمی آیند

نوشته شده در Mon 1 Jun 2009ساعت 8 PM توسط مهرگان نام آور| |
پیدا نمی کنی مرا دیگر

پیدا نمی کنی مرا

سوت زنان

به سمت تاریکی جنگل می روی  

 شب ها

و از همانجا

به پنجره ای روشن خیره می مانی

که تار شده است حالا

در چشمهای من

 

عبور نکرده است

از سینه ی تو

دشتی که در منافذ من

پوست می اندازد

پروانه ای که سحرگاهیست  هنوز

و از برابر خوابگاه ما

گذر نمی کند دیگر

 

تعجب نمی کنی

زنگ نمی زنی به کسی

چیزی نمی گویی هم

 

شکاف های زیر پوستت را که باز کنی

بریدگی هایی سقف را می پوشاند

از روزنه نزدیک می شوم به تو

واز شیاری به شیاری دیگر می رویم

 

سوت زنان

به سمتی

که زمزمه

درخت ها را

خاموش کرده است

 

تا آن روز

ترا

پخش شده

 در استشمام ذراتی

 خواهم دید

که باد

در گردش گلها

نمی بیند

 

تا آن روز

پوست ورم کرده ام را

 کسی نخواهد دید

روزی که به خانه ی من می آیی

و مرا ماده خرسی مهربان می یابی

 چسبیده به کندوها

که در تاریک روشن خانه  می ایستد

و زنبور هایش را می شمارد

 

                                                      

                                                                 

نوشته شده در Mon 18 May 2009ساعت 5 PM توسط مهرگان نام آور| |
چند وقتی ست که بچه های کانون دیگان پیشنهاد برپایی یک دوره کلاسهای آموزشی را بنا به خواست قبلی خودم به صورت جدی مطرح کردند .البته بچه ها نام کارگاه را انتخاب کردند علی رغم هراس من از بار سنگینی که این واژه به دوش میکشد .

ازدلایل عمده ی ما برای گام زدن در این مسیر شروع حرکتی ست که در متن خودش پایدار است و رهایی بخش : نوشتن

اول اینکه اگر کسی بنا به هر دلیلی مخالفتی با این حرکت دارد .باید از زیر نام مستعار بیرون بیاید واگر ایده ای ندارد به نظر من باید شرافتمندانه ترین راه را انتخاب کند که نام محترمانه اش سکوت است .

 ودوم این است که تاجایی که می دانم شایستگی را از زیر هیچ قبایی نمی شود بیرون آورد .شایستگی نتیجه عمل گرایی است و بس .

بنا به همین دلایل ساده شروع میکنیم ومهم هم این است .بالا بردن فهم عمومی خودمان ودیگران از زیستن  .چون  در نوشتن است که رها میشویم  فقط .و پی بردن همیشه مهم است .همیشه

                                                                                 به امید نوشتاری بهتر

                                                                                      مهرنویس بهاره

 

نوشته شده در Thu 14 May 2009ساعت 9 PM توسط مهرگان نام آور| |

بی مورد  است 

بی مورد  است

 

دلیلی ست که  نیاورده ایم

برای استتار گیاهان

 فکریست که نکرده ایم

برای  همزیستی مان

 

نجات نمی دهد ما را

از سلطه ی زیست شناسی

رها نمی کند مارا

از کروی بودن

دو زیست بودنمان را نمی کاهد  

 

اشیاء را

درون مرز ها یش نگاه می داریم

اشیاء  را به  همان شکل

درون مرز ها  نگاه می داریم

که آدمها

 شکل  ِ کلمه   را

 

 دیوانه می کند عاشقی مان را   حتی

 

آزادی  ِ  انحرا فی

که ستایش می شود

در متن خودش

 

 برای رشد نوعی او مفید تر است  انگار  

مفید تر است برای رشد نوعی اش

 

ناتوانی اندامهای او را   اما

 نمی توان جدی تر گرفت

 

در برابر نور آفتابی

در برابر نور فلقی رنگش

  باید سکوت کرد

چرا که آزردگی

در خطوط درختانش  پیدا ست

چرا که اختلال نبودنش را

 زیستگاه گیاهی ام فرسوده تر  می کند

 

بیش از این ها

در مورد او

در مورد نور آفتابی رنگش

چیزی نگفته ام هیچوقت

 

زیرا  نجات نمی دهد ما را

سلطه ی زیست شناسی

رها نمی کند مارا

کروی بودن

و بی مورد است

 

بی مورد است

فهم عمومی  زیستن

 

نوشته شده در Sat 25 Apr 2009ساعت 3 PM توسط مهرگان نام آور| |
 این شعر را خیلی پیشتر  یعنی درست زمانی نوشته بودم به گمانم که خود در نرسیده بودم  . نه حالا که در رسیده است .جنون زده خیره به روشنای آن پشت.مهرنویس

 

 

هرروز از پنجره تو را می بینم

 و برای ستایش تو

همین کافی ست

 

در آسمان بعد از طلوع اگر

 تو را نبوسیده باشم حتی

بدهکار چشمانی هستی

که مثل نقاشی کودکان

 برق می زند نوری میانشان

و از رو برو زیباترند

 

امیدواری بزرگی ست اینکه

  زیر هیچ ستونی هم

عاشق مردانی نبوده ای  هرگز

 که ترسیده باشند یک روز

از روبرو شدن با تو

                                                                                                                             

زودتر از موعد

 به رختخواب شبانه ات رسیده ای 

و ندیده ای خوابی را

که من دیده ام  آنجا

 

به خودت فنجانی چای تعارف میکنی

وخوشحال می شوی  

از اینکه تنها نیستم دیگر

و چراغ خانه  روشن است هنوز

 

ما ناخواسته چیزی می گوییم  گاهی

 وسرما در آرواره هامان گیر می کند

 

  دست می کنی

 در جیب بارانی ات

وسیگار لای انگشتانت را میسوزاند

بی شمار

 

زیرا  سرما طبیعی است

زیرا سرمای طبیعی

موازی است

با آنهایی که نامشان را از یاد نبرده ای                   

 

 دانستن اینکه

به زودی به استخوانی شبیه میشوی

و سگی بر دندان میگیرد تورا حتمن

نگرانت نخواهد کرد

 

و همین کافی ست  البته

امیدواری بزرگیست

به خودت میگویی بارها

 

: جهان جای فراموشی ست

 نه جای زیستن

جهان جای فراموشی ست

 

به خودت فنجانی چای تعارف میکنی حتمن

 

واین در حالی ست

که هر روز

شماره ی عینکت بالا تر  می رود

 

  

 

نوشته شده در Thu 23 Apr 2009ساعت 7 PM توسط مهرگان نام آور| |
                                                   رد روی پلنگ

                                               مهرنوشت مدتها قبل از این تا حالا

۱...

چیزی تغییر نکرده است . دخترانه هنوز هم آنجاست.خیابان ِ طویل . پراکنده در بیدهای کهنسال . پیاده روی از هم پاشیده ایست.همین اندازه که که عجله ای برای رسیدن ندارم ، هنوز هم. کولی ها . همه جا هستند . در ابتدا، انتها ،در میانه . بی آغاز و بی پایان اند انگار .

.اولین بار اینطور اتفاق افتاد . خیره شدیم به هم و همین کافی بود برای از دست رفتن. برای چیزی که انتظارش را می کشیدیم همین کافی بود .

گفتم کولی ها . با آن موهای هویجی ِ در هم .هنوز هم بوی عفونت میدهند بوی ماندگی دم غروب در پیاده رو همین بود . هنوزهم  می آید .جلوی در بسته ی بزرگ  می ایستم .و از رهگزری میپرسم . سر می جنباندوخاموش قدم بر میدارد.انگار گفته باشد هنوز هم در انتهاست ، می دوم.

_ اشتباه آمده اید   خانووم!

 ۲...                                

سخت است. حفاظت از روزهای ِ از دست رفته.آراستگی بعد از میانسالی را دارد این روزها . توانایی شدید تنها شدن را دارد . فکر کردن به هر چیزی آسان شده است .به تاخیر انداختن هر چیزی در مسیر این رود خانه. تکیدگی را در سایبان ها حس می کنم . زیر گذر گاههای شلوغ که دیگران عجله می کنند برای رسیدن .

 دریک خیابان طویل هستم با دو ردیف بید کهنسال در کناره اش .

یادم می آید طور دیگری هم اتفاق افتاد  آن لحظه . چیزی پشت آن خیرگی نبود . حرفی نداشتیم بگوییم بهم . بعد ها به من گفت همه ی اینها را. خودش .که زنگ زده است خانه ی مان  ومنتظر مانده است تمام روز حتی روز های بعد و نا امید هم نشده است .که وقتی مرا دید ه بعد از آن همه چیزی نگفته است به من  . که سکوت بوده است همیشه بین ما .

 ۳...

پسر با عجله می گوید: کجای قصه بودیم؟

میگویم :پلنگ هر روز از رود خانه می گذشت و مردم  با خودشان هر با ر همین را میگفتند که عجب پلنگ ترو تمیزی ست

پسر می گوید : چرا مردم فکر میکردند عجب پلنگ تر و تمیزیست  شاید پلنگ میرفته آب بخورد آنجا ؟

میگویم : وسط رودخانه؟  مکث نمیکند پسر

میگوید : کناره ها همیشه گل آلود اند.برای همینه که هروقت من برمیگردم خانه لباسهام گلی ست

می گویم :کجای قصه بودیم؟

   ۴...                                             

چیزی تغییر نکرده است هنوز  .شهر کوچکی که کیلومتر ها با جنگل و دریا فاصله دارد . اغلب خشک است اینجا و نمیشود روی هیچ چیزش حساب کرد .به زمانی سپری شده میماند روزهایش . گاهی هم زمان ندارد اصلن . روز ها در ایوان مینشینم و آلبوم های کهنه ام را ورق میزنم . دفترچه های یادداشتی هم از آنوقت ها دارم . اغلب چیزی برای نوشتن بود  .. از توی عکس های دسته جمعی خودم را می کشم بیرون  .خیره میمانم به زمانی سپری شده، مدت ها .معمولن دسته جمعی اند . گرچه تک نفره هم تک وتوک پیدا میشود میانشان   . یک جور رفتار جمعی بوده انگار، عکس گرفتن در اینجا . 

صدای کشیده ی زنگ در است فقط که گاهی میپیچد در راهروی باریک . وگامهای سبک او که مرا برنمیگرداند دیگر . کنجکاوم نمیکند . بی تفاوتی ام مثل خرسندی ام طبیعیست اینجا .حتی طبیعی تراز چیزیست که به زبان می آید.

 این عکس در حیاط خانه ای گرفته شده در هفت سالگی کودک . بیمار است انگار و گریه کرده است، به گمانم .خواب آلود، طوری که انگار کودک هفت ساله ای را برای انداختن یک عکس فوری ِ چمدانی از خواب بیدار کرده اند .  از خواب نیمروز . پیداست که غمگین است با یک شکاف که شکل بریدگی ست روی پیراهنش .انگشتش را به قصد مکیدن به دهانش گذاشته .

چیزهای دیگری هم از این تصویر میدانم .پسر آمده است اما. حالا نوبت اوست . بایک لیوان آب در دستش . به گمانم حدس زده تشنگی ام را .

میگوید :بگو !

میگویم :پلنگ بی تفاوتی بود .هر روز میرفته توی صف شیر حتی پیش آمد که غذای مانده ی بچه گربه ای را بخورد .می خندد . باور نکرده است .

   ۵...                                          

"شب ها خودم را تسلی میدهم بیشتر از روزها .شبها پیاده رو تاریک میشود   غروب ها .در تاریک روشن .باد هم که بیاید بیدهای پشت پنجره ی کلاس ها شکل عوض میکنند.  .و من هر چقدر در راه برگشت بدوم .کوچه تاریک است و دیر رسیده ام به خانه مجبورم دمپای ام  را جا بگذارم همیشه .همانجا. کوچه تاریک است .آن پشت هم باد چیزی را به زمیز می کوبد مدام. از ترسم است که این چیزها را میگویم .

دست خط را می شناسم . توی دفتر چه چیزهای ناخوانای زیادی نوشته شده . خط خوردگی ها آنقد زیاد است که پاره شده است کاغذ از فرط سابییدن .

"به دبیرستان میروم.برای تمام کردن .برای پشت سر گذاشتن . گاهی تمام کردن است فقط که اندوه شدید تلف کردن را تخفیف میدهد .متمایزشان میکند اصلن . . بدون امید دارم به دبیرستان میروم .فقط از کولی هایی که در خیابان پرسه میزنند خوشم می آید.از لول خوردن در بوی ماندگی اش حتی . چیز دیگری برایم مهم نیست .حتی تو . امروز حتی یکی از آن چادر نشین ها را بوسیدم .پوست چربش را بوسیدم . در ضمن ..... "

چیز دیگری پیدانیست . پشت صفحه راآنقدر سابیده است که هر دور رویش را از بین برده .

  ۶...

 آن روز هم همین ها را به من گفت . مثل بچه ای توی گهواره ام تکان می خوردم .خبری نبود  از چمنزار ی وسیع ،آن پشت ،از گلهای حاشیه ی رود . چمنهای آبزده ی تروتازه است فقط .در این عکس یعنی قبل از آن از دخترانه برگشته ام .در این عکس که چانه چسبانده ام به سینه ام . چشم چرخانده ام به سمت عکاس. از روی نرده ها پریده ایم به گمانم. موها. مثل خزه چسبیده بهم . چسبیده به علفها .گفت چیز دیگری مهم نیست . ومن هم این را میدانستم . که چیز دیگری مهم نیست .قبل از تاریکی برمیگشتم .قبل از تاریکی این تصویر ..

بوی کاهو بوی سبزی له شده .گوجه ی گرما خورده .می آمد.

میگوید :پلنگه .این اسمی بود که پلنگ پیر داشت ؟

 میگویم : به گمانم

  ۷...                                    

تازه از رختشوی خانه برگشته بودم. تکیدگی اش پیدا بود. خستگی اش . حرفی نمی زد . زنی سالخورده . سالخورده ای زیبا .مادر .در جوار هم  بودیم  .چهره اش فشرده میشد گاهی. مثل پرتقال چلانده ای.وقتی شعاع نور از سوراخ در تابید و گلهای قالی را روشن کرد هم ، آنجا بود.دنبال چیزی میگشت .پیدا نمیشد . . دوباره می ایستاد . گفت .:در بیار اون کثافتو درار از تنت.ناله میکرد.فردای قیامت...م م م م م م م م م چی جواب بدم به ... مممممممممم...بابات ... ناله بود فقط . درگاه ِخالی . برهنه در یک مستطیل نور بودم . گفت: تمومه ،این بار تمومه کارت .لکه های سفید روی لباسها را بو می کرد .. تکرارمیکرد زیر لب. آبروداریت این بود .این به جای درس و مشقت بود .این بود ،این بود.مکث میکرد در میانه .  درآر اون کثافتی رو از تنت درآر. درآرورد از تنم لباسها را با غیض همانطوری که مرد لباسها را جمع میکرد و میریخت توی تشت .مرد رختشوی خانه .حبابی در حال ترکیدن بودم . مرد من . مردی که بوی صابون بدهد تنش مرد من است .به زبان نمی آورم . وخاموشی را همراه خودم میکنم .  آن همیشگی را.  

مم مم مم مممممممممممم م م م م م م  مممممممممممممممم

به پرده ها فکر میکردم .به پنجره های بسته  و هوای تازه ای که آن پشت در جریان بود . لای درختها.پیدایش کره بود وحالا توی درگاه می دیدمش .شناسنامه توی دستش بود . واین ثابت میکرد که نسبتی قرار است  پیدا کنم با مردی که تمام در گاه را گرفته بود، حالا .

 ۸...       

همه اینو میدونستن .تقریبن همه .خیلیا میگفتن خالاشو آب برده . عده ای هم میگفتن :نه ،خب مگه ممکنه آب خالای یه پلنگو ببره .سفید کنه .نه،مگه ممکنه .اون فقط یه پیر پلنگه . والبته این چیزا براش طبیعیه .بقیه سکوت میکردن همیشه . چون میدونستن حقیقت امر  چیه  که حقیقت چیزدیگه ای بوده همیشه . که پلنگه نمیره خودشو پاک کنه یا آب بخوره اونم وسط یه رودخونه ی برفی .

 نصفه شبا دیده بودنش که از رود خونه رد میشده .میدونستن که می رفته به مار بره اونو ببینه .

_ توچی ؟

_  نفهمیدم .هیچوقت نفهمیدم چه اتفاقی برای اون افتاد.

نگاهش میکنم، خیره . باورکرده است ، میگوید.

 ۹...                           

این یکی را اصلن به خاطر نمی آورم  .لبخندش بی معنیست  . ژستش هم آبکی ست .انگار مادر صدایش زده باشد : دینو !دینو! و او جواب نداده باشد. قبل از آن در رفته باشد از زیر کاری ،با عجله ،بعد از آن هم ریز ریز خندیده باشد وبعد به یک باره خنده ی کامل زنانه ای کرده باشد جلوی عکاس  .

 ۱۰...

پسر میگوید : چه خوابی ؟

میگویم: خوابی که در ماربره هم دیده بود .

پسر میگوید : دیگه به ماربره نرفت، مگه؟ ندید دیگه اونو، مگه ؟

میگویم : شایع شده بود، همه جا، که برگشته .ولی، هیچ کس اونو ندیده بود . تقریبن هیچ کس .

پسر دوباره میپرسد :چه خوابی دیده بود ؟

میگویم : یه پلنگ فقط خواب مهتابو میبینه وبس . فقط مهتاب ونه چیز دیگه ای .

 ۱۱...                              

نفهمیدم .هیچوقت نفهمیدم. به یکباره چشم باز کرده بودم .به یکباره .وندیده بودم . او را.یادم می آید که کل کشیده بودند بقیه  ومادر گریه کرده بود . وقت رفتن چادر توری سفید راجابجا کرده بود توی سرم.وبه این بهانه  نیشگون گرفته بودم .یعنی که برو .یعنی بمان . یعنی تمام شد دیگر تمام شد .

نمی گشتم پی اش  حتی ، دیگر  ...روزها اینطور می گذشت در خانه ی نو .

بوی مرد توی رختشوی خانه را نمیداد این مرد  .بوی صابون، بوی هزار جور شوینده نمیداد . بوی نم میخواستم .بوی ماندگی .ماندگی دم غروب .

۱۲...

چرخ میخورد توی سرم صدا." اشتباه آمده اید خانوم! اشتباه آمده اید " .رسیده ام جلوی در آهنی باز.

پسر میگوید: رسیدیم ؟

میگویم : نفهمیدم .هیچوقت نفهمیدم چه اتفاقی براش افتاد.

سرش را به سمت بیدها برمیگرداند .انگارمیگویم هنوز در انتهاست .می دود. 

                                                                         

 

نوشته شده در Mon 20 Apr 2009ساعت 3 PM توسط مهرگان نام آور| |